خرید بک لینک
امیدوارم این چند روز این سگ سیاه افسردگی ولم کنه و بتونم با دل خوش پیام هاتونو جواب بدم...امروز منو بلعیددوباره هیچ زنگی روجواب ندادمدوباره دفتر نرفتم و خونه موندمتنها هنری ک کردم کیک لیمو پختم ودوش گرفتم.اومدم دفتر و مامانم زنگ زده میگه خونه ای؟ میگم نه دفترممیگه آموزش پرورش یه امتحان گذاشته ، شرکت کن برای آینده ت خوبهمیزان خشمی که ازین جمله ش دچار میشم غیر قابل توضیحهگفتم مامان من خودم شغل دارم چرا نمیخوای بپذیری؟گفت نه خب برای آینده ت خوبهمیگم مامان چطوری باید بهت بگم که قبول کنی من دلم نمیخواد معلم شم؟رنجیده میشه. گفت ببخشید ک اصن زنگ زدم. و زارت گوشی رو گذاشتدرد من میدونی چیه؟من بچه آخر خونواده مونم، هر چی برا مامان میخرم رو خودم دراوردم. هرچی دوتا خواهرم میخرن، از همسراشون دادن. من شغلم آزاده، دو شیفت سگ دو میزنم، از خواب و استراحتم میزنم، قسطامو خودم صاف میکنم، هرچی واسه دفتر میخرم، پول خودمه. اگه طلای کوچولو کوچولو خریدم، خودم دادم. خودم دوست داشتم مستقل باشم و استقلال هم مزیت هم معایب داره.مامانم چیکارمیکنه؟هرجا هر مادری در حال پز دادن شغل بچه ش باشه، مامان من لالههههه!!!هرجا ازش بپرسن جانا چیکارمیکنه، میگه هیچی!! شغل من براش شغل نیست!!! در صورتی من هویت میگیرم که معلم بوده باشماون دوتا دخترش دارن چیکار میکنن؟ دارن در جهت گرفتن امضای روحی مامانم رو گرفتن، تلاش میکنن. دارن تلاش میکنن معلم شن.من دردمو به کی بگم؟زحمت بکش. حرص بخور، با هزار نفر سر و کله بزنتهش چی؟هویتی ک عاشقشی رو پنهان کنن. انگار گناه کردی هنر خوندی. انگار داری هرزگی میکنی و خجالت میکشن...خدایا منو پیش خودم که شرمنده نکن...

برچسب: نویسنده: آرتمیس اکبری‌نژاد تاريخ: شنبه 5 اسفند 1402 ساعت: 4:33

صفحه بندی